قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1841
تاريخ الفي ( فارسى )
صدد استفسار درآمده گفت : اى عزيز ، ما مدّتى است كه با يكديگر آشنايى داريم تو قبل از اين مكنت و زر نداشتى ، اكنون از كجا به هم رسيد ؟ گفت : تو را با اين مهمّات چه كار ؟ اگر من چندين هزار دربارهء تو صرف كنم اموال من نقصان نپذيرد . كنيزك چون اين سخن بشنيد بر تحقيق حال حريص شد ، تا آنكه در حين مستى از وى اقرار كشيد كه او اينچنين گنجى يافته . كنيزك چون اين سخن را شنيد خواست كه به عرض عضد الدّوله برسانيده خود را مقرّر گرداند . بنابراين ، پيش عضد الدّوله آمد و گفت : من در حرم تو به گناهى مبتلا گشتهام كه موجب كشتن شدهام . اگر پادشاه مرا زنهار دهد به گنجى دلالت كنم كه به خرج چندين سال وفا كند . عضد الدّوله انگشترين زنهار به وى داد و كنيزك حقيقت حال را معروض داشت . عضد الدّوله با وى گفت : كه از آن شخص التماس كن كه گنج را به تو نمايد . چون قبول كند مرا خبر ده . كنيزك در وقت مناسب با لشكرى گفت : در اين مدّت آنچه مطلوب من بود مهيّا داشتى و هيچ آرزوى در خاطر من نگذاشتى . الحال يك تمنّاى در دل من مانده . لشكرى گفت : كدام است ؟ گفت : مىخواهم كه آن گنج را كه يافتهاى به من نمايى . القصّه ، كنيزك چندان چربزبانى و چاپلوسى نمود كه لشكرى قبول نمود كه به وى نمايد . كنيزك عضد الدّوله را بر آن حال مطلع گردانيد . عضد الدّوله يك دستارچه كاغذ ريزهريزه به وى داد كه هنگام رفتن در راه ، چنانچه آن مرد لشكرى نداد ، مىافشان تا من از اثر شما بيايم . كنيزك در وقتى معين با آن مرد متوجّه گنجخانه شد و در راه كاغذريزهها مىافشاند و عضد الدّوله با جمعى از خواص به عقب او مىرفت تا آن مرد به موضع گنج رسيد . عضد الدّوله نيز در آنجا ظاهر شد . چون نظر آن لشكرى بر عضد الدّوله افتاد بسيار هراسان و ترسان شد . عضد الدّوله او را ايمن گردانيد و گفت : از اين زرها يك صرّه با اين كنيزك از آن تو است . لشكرى خرّم و خوشحال گرديد . عضد الدّوله آن زرها را به خزانهء خود نقل نموده و عمارتى رفيع از آن بر سر تربت امير المؤمنين و امام المتّقين علىّ بن أبى طالب بساخت . و نيز در تواريخ قوامى مسطور است كه عضد الدّوله را در ايّام سلطنت خود داعيهء آن پيدا شد كه همچنانكه سلاطين سابق روم هرساله جهت پادشاهان فرس تحف و هدايا مىفرستادند بايد كه براى او نيز مىفرستاده باشند . چون اين داعيه در خاطر عضد الدّوله قرار گرفت بعد از تأمّل بسيار طومارى از كاغذ قديم به هم رسانيده در آنجا به خط قدما تقليد نموده نوشت كه در فلان تاريخ كه موافق جلوس عضد الدّوله بود ، بر تخت شيراز پادشاهى پيدا شود كه خلف او چنين باشد و لقب و اسم او چنين و آن پادشاه ، مانند اسكندر ، تمام ربع مسكون را مسخّر خواهد ساخت . و اين طومار را در صندوقچهاى پولادين نهاده آن را مقفّل ساخت . بعد از آن ، تاجرى را كه معتمد او بود ، طلب داشته فرمود كه تو را به روم بايد رفت و اين صندوقچه را نزديك به موضع آبادانى يا در